تبليغاتX
سرو قامتان ارتش جمهوری اسلامی ایران
درود بر غیور مردان دلاوری که با خون خویش پیمان خدایی بسته اند .
روزهاي اولي كه خرمشهر آزاد شده بود، توي كوچه پس‌كوچه‌هاي شهر براي خودمان مي‌گشتيم و صفا مي‌كرديم. پشت ديوار خانه ي مخروبه‌اي به عربي نوشته بود: «عاش الصدام.» يك‌دفعه راننده زد روي ترمز و گفت: پس اين مرتيكه آش فروشه! آن وقت به ما مي‌گويند جاني و خائن و متجاوزه!»



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:3 توسط ..::احمد یوسفی::..

لیلی ام را برده اند

شهیدان زنده اند

  به نام خدا

امروز چقدر كم حوصله شده ای خودت هم نمی دانی چرا دل و دماغ  روزهای گذشته را نداری ؟ گوسفندانت را در دشت رها كرده ای و گوشه ای نشسته ای. حتی دوست نداری سری به سنگرها ی مخروبه زمان جنگ بزنی. نكند! ناراحتیت از آقای احتشام است چون دیشب دیر به كلاسش حاضر شدی و او را عصبانی كردی ؟

نه از آن موضوع هم چیزی به دل نداری  . كمی دیگر فكر می كنی  تصمیم می گیری برای تسلی دلت سری به تپه ای كه هر روز ظهر از آنجا صدای اذان می شنوی بزنی  عزمت را كه برای رفتن به سوی تپه جزم می كنی گرد و غباری غریب از جاده بلند می شود و قسمتی از آسمان منطقه را می پوشاند .

گرد و خاك كه كمی بالا تر می رود خودرویی نظامی كنار سنگرها توقف می كند ، تو كمی می ترسی ، با عجله بلند می شوی چوب دستی ات را بر می داری و به طرف گله ات می دوی در راه چند بار بر می گردی و خودرو را كه هنوز ایستاده  نگاه می كنی . گوسفندانت را جمع می كنی گوشه ا ی كمین می كنی و دلواپس به نظاره می نشینی.

آقایی مسن و جوانی از ماشین پیاده می شوند و به اتفاق به طرف سنگرها حركت می كنند جوان از خاكریز بالا می آید دستش را سایه بان چشمش می كند و منطقه را با دقت می كاود .

تو قبل از اینكه شعاع دید او محلی را كه پناه گرفته ای ور انداز كند خودت را محكم به زمین می چسبانی و تا زمانیكه نگاهش را از كمینگاهت بر نمی گرداند به همان حالت می ایستی .

او بعد از ور انداز  منطقه  ، با صدای بلند دوستش را  صدا می زند و به او می گوید :

- حاجی درسته، درست همینجاست.

حاجی هم از خاكریز بالا می آید و محل هایی را كه جوان با دست نشان می دهد نگاه می كند  آنها  قسمتهای مختلف خاكریز و منطقه را بازدید می كنند . از خاكریز به پایین سرازیرمی شوند.  وقتی به نقطه ای كه تو پناه گرفته ای نزدیك می شوند بلند می شوی با عجله به طرف درخت كناری كه سفره نانت را به شاخه آن آویزان كرده و كوزه آبت را در سایه آن گذاشته ای  میروی و می خواهی فرار كنی .

جوان متوجه حضور تو می شود ، با نرمی صدایت می كند ، دوست نداری بایستی ولی لحن گرمش در تو اثر می كند  خود بخود پا یت از رفتن باز می ماند و می ایستی .

 حاجی  كه چفیه ای به گردن انداخته و ریشهای سفیدش نورانیتی به چهره او داده به  تو نزدیك می شود  ، دستش را به طرف تو دراز می كند .

- سلام ، حال شما چطوره ؟

با كمی خجالت و شرم دستت را كمی جلو می بری و آهسته می گویی :

- خیلی ممنون .



ادامه مطلب


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:10 توسط ..::احمد یوسفی::..

فصلهاي پيش از اينم ابر داشت

بر کويرم بارشي بي صبر داشت

اينک اما عده اي آتش شدند

بعد مرگ کوه ها آرش شدند  

اي بي جانها دلم را بشنويد

اندکي از حاصلم را بشنويد

تو چه ميداني تگرگ و برگ را

غرق خون خويش رقص مرگ را

تو چه ميداني که رمل وماسه چيست

بين ابروها رد قناسه چيست

تو چه ميداني سقوط پاوه را

عاصمي را باکري را کاوه را

هيچ ميداني مريوان چيست هان

هيچ ميداني که چمران کيست هان

هيچ ميداني بسيجي سر جداست

هيچ ميداني دوعجي در کجاست

اين صداي بوستاني پرپر است

اين زبان سرخ نسلي بي سر است

با همان هايم که در دين غش زدند

ريش اسلام را آتش زدند

با همانهايم کز هوس آويختند

زهر در جام خميني ريختن

پاي خندقها احد را ساختند

خون فروشي کرده خود را ساختند

سينه پر آهيم اما آهنيم

نسل يوسفهاي بي پيراهنيم

من غرور اخرين پروانه ام

با تمام درد ها هم خانه ام

اي عبور لحظه ها ديگر شويد

اي تمام نخل ها بي سر شويد

اي غروب خاک را اموخته!

چفيه ها!چفيه هاي سوخته!

اي زمين اي رمل ها اي ماسه ها

اي تگرگ تق تق قناسه ها

جمعي از ما بار ها سر داده ايم

عده اي از ما برادر داده ايم

ما از اتش پاره ها پر ساختيم

در دهان مرگ سنگر ساختيم

روزگاران عجيبي آمدند

نسلهاي نا نجيبي آمدند

ابتدا احسامان ترد بود

ابتدا اندوهمان خرد بود

رفته رفته خنده ها زاري شدند

زخمهامان کم کم کاري شدند  

بعضي از انها که خون نوشيده اند

ارث جنگ عشق را پوشيده اند

عده اي حسن القضا را ديده اند

عده اي را بنز ها بلعيده اند

اي شکوه رفته امشب باز گرد!

اين سکوت مرده را در هم نورد!

از نسيم شادي ياران بگو

از شکست حصر ابادان بگو

از شلمچه از فاو از بستان بگو

از شکوه رفته از مهران بگو

از همانهاي که سر بر در زدند

روي فرش خون خود پر پر زدند

شب شکاران سحر اندوخته

از پرستو هاي در خود سوخته

زان همه گلهاي که ميبردي بگو

از بقايي از بروجردي بگو

پهلواناني که سهرابي شدند

از پلنگاني که مهتابي شدند

اي جماعت جنگ يک آيينه است

هفته تاريخ را آدينه است

لحظه اي از اين هميشه بگذريد

اندرين آيينه خود را بنگريد

عشق بود وداغ بود و سوز بود

اه گويي اين همه ديروز بود

اينک اما در نگاهي راز نيست

در گلويي عقده اواز نيست

باز دنيا کاسه خمر شماست

باز شيطان اولي الامر شماست

با همانهايم که بعد از آن ولي

شوکران ريختن در کام علي

باز ايا استخواني در گلوست

باز ايا خوار در چشمان اوست

يسطرون هم رفت و ما نون مانده ايم

بعد ليلا باز مجنون مانده ايم

در تکاپوي شبيخون مانده ايم

در سکوت خويش جيحون مانده ايم

زخمي ام اما نمک بي فايده است

درد دارم ني لبک بي فايده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت

لشگر چنگيز از روحم گذشت

جان من پوسيد در شبغاره ها

آه اي خمپاره ها !خمپاره ها

اي شهيدان!دردها برگشته اند

روزهامان را به شب آغشته اند

فصلهامان گونه اي ديگر شدند

چشمهامان مست وجادوگر شدند

هفته ها در هفته ها گم مي شوند

وهم ها فرداي مردم مي شوند...



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:26 توسط ..::احمد یوسفی::..

دستهای وجدان، تابلوهای عبرت را

همیشه در کنار جاده ی اندیشه می کارد

تا هنگام باز شدن درهای خروجی دنیا "قبرستان"

و پذیرایی از انسان های بی نبض

کسی از دیوار بهانه ها بالا نرود.

آنها که حیاط خلوت فکرشان را

با "سمت"     آب و جارو می کنند

آنها که از دیوار شهدا بالا می روند

تا میوه های فرصت بچینند

آنها که چرخ معلولین را نمی چرخانند

آنها که رویش مصلحت را

با پر کردن جیب هایشان توپ می کنند

آنها که از ((دیوار)) مطبوعات

روی خانه مردم شیرجه می زنند

آنها که سیخ احتکار می سازنند

تا مردم را روی آن کوبیده کنند

آنها که برای احساس بوی جبهه

همیشه زکام هستند

آنها که خط مقدم را

از اخبار رنگی تلوزیون ((شاهد)) بودند

آنها که چاه زنخدان را

بر ذکر مسائل ((حدث اصغر)) ترجیح ندادند

باید بدانند که

خداوند در تهیه مواد سوختنی جهنم

هرگز دچار کمبود نخواهد شد.

باید مواظب ارتفاع گناهان بود...                                                                                                            منبع . سایت سبکبالان 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:28 توسط ..::احمد یوسفی::..

                                                به نام خدا

2پازا                                                  نوشته : احمد یوسفی

---------------------------------------------------------------------        

پلکهای خیلی سنگینم را به زور باز کردم . تصویر آتا فوکوس خانمی سفید پوش  به سختی در مغزم نشست .

خواستم با او حرف بزنم ولی لبانم تکان نمی خورد . پلکها سنگین تر شد واختیار نگه داری آنها از دستم بیرون رفت و دوباره به خوابی سنگین فرو رفتم .

نمیدانم چند ساعت طول کشید تا دوباره توانستم چشم بازکنم. درد عجیبی در سر و پایم  احساس می کردم.

پای راستم به شدت درد می کرد.آن را با وزنه های بسیار سنگینی که به تخت آویزان شده بود، مثل چوب خشکی بسته  بودند ، و یارای تکان دادنش را نداشتم . به سرم که درد  زیادی در آن حس می کرم دست کشیدم . باند زیادی به آن بسته شده بود . دو تخت خالی در چپ و راستم قرار داشت و در این اتاق نسبتا بزرگ هیچ جنبنده ای وجود نداشت . سرمی که به دست چپم وصل بود قطره قطره تزریق می شد و من نمی دانستم چرا در این اتاق و با این وضعیت به سر می برم .

صداهای در هم و برهمی از راهرو به گوش می رسید . به سختی لبانم را باز کردم و با صدای ضعیفی که انگار از ته چاه بیرون می آمد و با ناله ای نا خواسته همراه بود کمک خواستم .هیچکس صدایم را نمی شنید .

دوباره سعی کردم کسی را صدا بزنم ولی این بار هم فریاد ضعیفم به جایی نرسید . کمی فکر کردم . برای جلب توجه سعی کردم با دستی که سرم به آن وصل نبود ظرف استیلی که روی تختم قرار داشت و پر از باند و گاز بود  را روی زمین پرتاب کنم .

صدای ظرف استیل که در سالن پیچید ، خانم  سفید پوش با عجله و شتابان به طرفم آمد .

- شما به هوش اومدید . ؟!

سعی کردم باهمه توان جواب او را بدهم .از درد چینی به پیشانی انداختم و گفتم:

*        مگه بیهوش بودم ؟!

*        خدا را شکر ، الان سه  روز است که بی هوشید .

*        چرا ؟

*        با ضربه ای که به سر شما خورده ، دکتر ها قطع امید کرده بودند . اگر به دکتر تابان

اطلاع بدم خیلی خوشحال می شه .

*        میشه بگین اینجا کجاست ؟ !

*        بیمارستان مهاباد .

*        مهاباد ؟!

*        بله ، می خواستی کجا باشه .

*        آخه من تو مهاباد چه کار مبکنم؟!

*        می بینین که تو بیمارستان هستی و تحت درمان . اصلا اجازه بدین دوستتون که بیاد همه چیز براتون روشن می شه . اون بیشتر در جریانه کارهاست .

*        دوستم ،؟

*         بله ، همقطارتون ،آقا مجتبی .

*        منو مجتبی اینجا آورده ؟ ای بی معرفت .

*        اون دوست خوبیه . خیلی شما رو دوست داره . نمی دونید تو این سه شبانه روز چه قدر بالای سرتون اشک ریخته . حالاهم گفت من چند دقیقه برم تو خیابون و یه زنگ به خونه بزنم .

 - خانم می شه بگین من تا کی باید اینجا بمونم ؟

- شما تازه ده دقیقه است به هوش اومدید زود از ما خسته شدید؟ تا یه مد ت مهمان ما هستی .

- ولی من نمی خوام اینجا بمونم . باید به کی بگم ؟

- به دکتر تابان . اینقدر هم به خودتون سخت نگیرید اصلا براتون خوب نیست .

- تورو خدا به دکتر بگین بیاد . من نمی تونم بمونم .

 خانم پرستار وقتی اصرار من را دید  ناراحت  شد وبه طرف راهرو حرکت کرد.

 نزدیک در اتاق که رسید، ایستاد صورتش را به من برگرداند و گفت :

*        شما با پایی که از 3 قسمت خورد شده و سری که حسابی آسیب دیده کجا می خواین برین؟

پرستار که خارج شد سعی کردم با فشار به حافظه ام ،علت بودنم در این بیمارستان را به یاد بیاورم ولی فایده ای نداشت . درد سر و پایم به شدت اذیتم می کرد . باید یکبار دیگر پرستار را صدا می زدم تا چاره ای برای دردهایم بیندیشد . توانم را برای فریاد زدن که جمع کردم مجتبی از در وارد شد . وقتی مرا به هوش دید خیلی خوشحال شد و خدا را بارها شکر کرد . بعد از اینکه صورتم را بوسید . گفتم :

*        اول از همه بگو من اینجا چیکار می کنم ؟

*        سه شب پیش یادت هست ؟ می خواستیم جلوی نیروهای سپاه ارومیه رو توارتفاعات دوپازای عراق مین گذاری کنیم .

*         بله .

*        شما با تویوتای سپاه رفتی و تعدای از بچه ها پشت ماشین همراهت بودن . ما هم با ماشین یگان خودمون پشت سر شما حرکت کردیم .

*        بله .

*        منورهایی که عراق می زد هم یادتونه ؟ چند بار راننده شما نگه داشت و شما از ماشین پیاده شدید که عراقی ها با وجود فاصله خیلی کم ماشین رو نزنند .

*        بله .

*        اون شب پیچ آخر جاده رو می خواستیم رد بشیم که یه خمپاره جلوی ماشین شما خورد و ماشین رو به دره پرت کرد . همون راننده ای که گفتی تازه داماد شده و در سپاه پاسداران ارومیه خدمت می کرد همونجا شهید شد و شما هم به این وضعیت در اومدید.

*        بقیه بچه ها چی ؟

*        اونا مورد خیلی مشکلی نداشتند چند تاشون سر پایی مداوا شدند و آقای کبود وند  بیمارستان سر دشت موندند . ولی چون وضعیت سر شما، دکتر ها را نگران کرده بود شبانه به اینجا فرستادن و الحمدولله حالا هم که خوبی .

*        من از اون لحظه هیچی یادم نمیاد . لطف کن پرستار رو صدا کن تا این درد لعنتی رو کم کنه .بعد هم بگو زودتر منو از اینجا نجات بدن که اصلا حوصله موندن رو ندارم .

*        خیالت راهت باشه من پیشت می مونم و  تنهات نمی ذارم .

 

 

 سرگرد نزاجا احمد یوسفی از گروه 411 مهندس دفاعی بروجرد .

      



لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:27 توسط ..::احمد یوسفی::..

                                     به نام هستی بخش دانا

فکه کوتاه ترین فاصله رزمندگان تا کربلا

هفته دفاع مقدس به رزمندگان 8 سال دفاع جانانه مبارک باد

صبح زود از چنانه که عازم فکه بودیم با مجید قرار گذاشتیم  ، هر کداام

 از ما روی یک نوار میدان مین کار کند . محلی که باید مین برداری می شد

 حد فاصل سنگرهای خودی تا خط عراقیها بود . چون تا پاسگاه فکه فاصله

 زیادی بودو ما اگر رفت و آمدمان را به حداقل می رساندیم عراقیها متوجه

حضورمان نمی شدند .  مجید گفت ما باید تا قبل از اینکه ظهر بشود و آفتاب

 عمودی بتابد کارمان را تمام کنیم .، در غیر این صورت با تابش نور دشمن

تک تک ما را شکار می کند .

با یک جیپ km  آمبولانس از سنگرهای خودی جداشدیم و به منطقه مورد نظر رسیدیم

4 نفر سرباز را کنار ماشین و روی جاده آسفالت گذاشتیم و من به همراه ستواندوم

مجید ناظری روی دو نوار جداگانه مین pomenz  شروع به خنثی کردن مین ها کردیم .

قرارشد هیچکدام از ما به مین هایی که در اثر باران زنگ زده انددست نزنیم و آنها را

در فرصتی مناسب تر سر جایشان تخریب کنیم .

با گذشت دو ساعت از شروع کار فاصله زیادی با سربازان و ماشین پیدا کرده بودیم .

گرمای زیاد و انعکاس حرارت آفتاب روی رمل های فکه و عطش هر چند وقت یکبار،

 قمقمه آبم را خالی کرده بود .   

مجید سخت مشغول کار بود و فاصله اش با من زیاد شده بود . تصمیم گرفتم به

طرف ماشینمان بروم و قمقمه ام را آب کنم . چند متر که از دستک مین دور شدم

صدای انفجاری

را روی خطی که مجید کار می کرد شنیدم  .

فکر کردم خمپاره شصت بود . دود و خاکها که کناره گرفت مجید سر پا نبود ،

با عجله خودم را به او رساندم . اوروی رملهای داغ در محل گودی افتاده بود

 و ناله می کرد ، هر دو دستش از بالای آرنج قطع شده بود و از پیشانیش که

جای ترکش مین بود خون فواره می زد.

سربازها که این وضع را از دور می دیدند برانکار را داخل ماشین گذاشتند و به

 طرف ما حرکت کردند . بعد از انفجار مین عراقیها هم شروع به شلیک خمپاره

کرده بودند و لحظه ای انفجارها قطع نمی شد .

ماشین که به طرف ما می آمد روی مین ضد خودرو رفت و سربا زان با موج انفجار

 هر کدام به گوشه ای پرتاب شده بودند . بچه های خط مقدم که پشت سر ما بودند

با دوربین این صحنه ها را می دیدند، آنها وقتی به کمک رسیدند مجید تازه داماد دیگر

 رمقی برای ماندن نداشت .

با چفیه ای که همراهم بود نمی دانستم کدام قسمت بدنش را ببندم . چفیه را با فشار

 روی پیشانیش گذاشتم و او را دلداری دادم .

او هر لحظه و با صدای بریده آقایمان امام حسین و ابوالفضل(ع)  را صدا می زدو آب

می خواست . قمقمه اورا که بیرون آوردم خشک تراز قمقه من بود .

مجید در آخرین لحظات با زحمت سرش را که بین دستان من قرار داشت رو به قبله

چرخاند نگاهی به دور دست کرد لبانش تکانی خورد و .................

سرگرد نزاجا : احمد یوسفی

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:27 توسط ..::احمد یوسفی::..

 اعلاميه

سيم خاردار

شاه كه رفت وضعيت پادگان هم كم كم عوض شد . خصوصا در ساعاتي كه افسران ارشد و درجه داران به ظاهر وفا دار به سلطنت در گردان نبودند .

غروب روز 28/10/57 از شامگاه كه برگشتيم كاغذ چهار تا شده اي را در محوطه ي يگان ديدم ، كاغذ را برداشتم و آن را باز كردم .

يكي از اعلاميه هاي حضرت امام بود كه از پاريس نوشته بودند . تا چشمم به نام امام افتاد سريعا كاغذ را تا كردم و با عجله آن را در جيبم گذاشتم . صورتم قرمز شده بود و مثل كسي كه چند كيلو مواد مخدر را با خود حمل مي كند هراسان بودم . از يك نوجوان 16 ساله بيشتر از اين را نمي شد انتظار داشت .

سعي كردم هر چه زودتر خودم را به دوستم علي برسانم و قضيه را برايش بگويم . چون او تنها كسي بود كه با هم ، حرفهاي امام و انقلاب را زمزمه مي كرديم ، البته بچه هاي ديگري هم بودند ولي ما نه شناخت كافي از آنها داشتيم نه اطمينان مي كرديم .

به آسايشگاه كه رسيدم فكر مي كردم همه مي دانند كه من اعلاميه همراه دارم و يا فكر مي كردم نكندكسي اين اعلاميه را به عنوان طعمه گذاشته باشد و بخواهد بچه هاي انقلابي را شناسايي كند . خلاصه در آن جو خفقان فكر هاي جور واجور به سراغم مي آمد .

تخت من و علي تقريبا آخر آسايشگاه قرار داشت . بدون اينكه به كسي نگاه  كنم به طرف تختم رفتم . علي مشغول صاف كردن آنكادر تختش بود . آرام به او گفتم : بيا برويم بيرون كارت دارم .

وقتي پشت آسايشگاه رسيديم ، گفتم : يكي از اعلاميه هاي امام را پيدا كرده ام .

او بعد از اينكه دور و برش را نگاه كرد گفت : اعلاميه ي امام ؟ تو پادگان ؟

اعلاميه را از جيبم بيرون آوردم و با هم شروع به خواندن آن كرديم . حرفهاي امام آنقدر زيبا و دلنشين بود كه دوست داشتيم دوباره و چند باره آن را بخوانيم ، ولي از نظر امنيتي جرات اين كار را نداشتيم . كافي بود كسي به ما شك كند حسابمان پاك بود .

علي گفت : ما وظيفه داريم اعلاميه را تكثير كنيم و در جاهاي مختلف پادگان پخش كنيم .

-    ولي چه طوري ؟

-    بايد امشب طوري كه كسي شك نكند، نگهباني پاس دو را به عهده بگيريم. نگران نباش ، من ترتيب اين كار را مي دهم .

علي استادانه لوحه ي نگهباني را با هماهنگي پاس بخش تغيير داد . او نگهبان اسلحه خانه شد و من نگهبان آسايشگاه .

ساعت  10  شب خاموشي بود و ما ساعت دوازده سر پستهايمان رفتيم . فاصله آسايشگاه تا اسلحه خانه چند متر بيشتر نبود و ما مي توانستيم دو ساعت پستمان را در كنار هم باشيم .علي گفت :

-    من كليد دفتر را از منشي گرفتم . تو طرف اسلحه خانه باش تا من اعلاميه را تا جاي ممكن با ماشين تايپ و  تكثير كنم .

-    اگر افسر نگهبان آمد چه كار كنيم ؟

-    بايد خيلي مراقب باشي . البته من با نگهبان اسلحه خانه ي  گروهان يكم هماهنگ كردم كه اگه افسر نگهبان آمد بلند ايست بكشد .

-    ايوالله فكر همه جا را كرده اي .

من هر چند وقت يكبار درب دفتر را باز مي كردم . علي سخت مشغول تايپ اعلاميه بود آن شب افسر نگهبان هم نيامد و تا آخرين دقايق پستمان حدود بيست اعلاميه تايپ شد . هر كدام ده تا از آنها را همراهمان گرفتيم و قرار شد اعلاميه ها را در جاهاي مختلف پادگان بيندازيم .

انگاري  ترسم كمتر شده بود. دلم قرص تر بود و ديگر آن وحشت اوليه را نداشتم .

ساعت بيدار باش نام خدا را به زبان آوردم و به بهانه ي نظافت ، محوطه اطراف گروهانهاي ساسان ،اشك ، بهرام ، مازيار، وكلاسهاي آموزش و آشپز خانه  آموزشگاه نوجوانان (پادگان امام حسين (ع) فعلي ) را اعلاميه انداختم .

بعد از ظهر همان روز بعد از تشكيل كلاسها و رفتن به شامگاه ، جو كاملا عوض شده بود بچه ها با هم پچ پچ مي كردند . در ميدان شامگاه وقتي افسر نگهبان نام شاهنشاه را به زبان آورد كسي هورا نكشيد . صلواتهاي بچه ها رعب و وحشت عجيبي در دل افسر نگهبان انداخته بود و ايشان سكوت اختيار كرده بودند .

شامگاه كه با آن وضعيت به پايان رسيد ، فاصله ميدان صبحگاه تا آسايشگاه را، روي ضربه چهارم ، بچه ها صلوات مي فرستادند .

به علي گفتم : ما فكر مي كرديم كه فقط خودمان از اين وضعيت بيزاريم و امام را دوست داريم.

شب كه شد ، يه خبر از گروهان سوم كه يك طبقه بالاتر از ما بود شنيدم كه اصلا باورم نمي شد  مي گفتند : آنها  عكسهايي از امام خميني (ره) را به ديوار آسايشگاه نصب كرده اند  و بچه هاي يگان هاي ديگر ، براي ديدن عكسهاي حضرت امام به آنجا مي روند .

امام خميني

به علي گفتم : اگر خبر درست باشد ، الحمدلله، بچه هاي گروهان سوم هم شاهكار كردند .

گفت : عكسها احتمالا كار  آقاي كرماجاني است . او واقعا دل شير دارد و يكي از علاقه مندان مخلص امام است  .

وقتي با علي به ديدن عكسها رفتيم و براي اولين بار عكس مقتدايمان را ديديم ،  بي اختيار اشك شوق در چشمانمان حدقه زد . امام با چهره ي خندان به بالشي تكيه زده بود و دل ربايي مي كرد. از ديدن عكسها سير نمي شديم . كمي با آقاي كرماجاني صحبت كرديم وتصميم گرفتيم كه از فردا فعاليتمان را دو چندان كنيم . ضمن اينكه اعلاميه اوليه اي را كه همراهم بود با منگنه بغل عكسها زديم . خوشحال به آسايشگاه برگشتيم .

وقتي افسر نگهبان جريان شامگاه روز گذشته را به فرمانده آموزشگاه اطلاع داده بود تمام فرمانده گردان ها مامور شده بودند كه براي گردان هايشان صحبت كنند .

ما صبح زود جلوي تخت هايمان مرتب به خط شده بوديم و منتظر آمدن جناب سرهنگ خوش نيت بوديم . ايشان انصافا انسان شرافتمند و خوبي بود. منتها آن روز بنا به مقتضاي شغلي و كمي ترس از عوامل ساواك كه همه جا بودند در پرده گفتند :

به طوري كه اطلاع پيدا كرديم ديروز وضعيت آموزشگاه به هم خورده و شامگاه به درستي اجرا نشده است . انشاالله وضعيت هر چه زودتر با مصلحت خداوند سرو سامان مي گيرد .  همانطور كه مي دانيد شاه براي مداوا به خارح از كشور رفته است . شما نظامي هستيد و كاري با اوضاع داخل شهر ها نداشته باشيد .

شاه به....

وقتي جناب سرهنگ خوش نيت اسم شاه را آورد قاب عكسي كه از شاه ، سر درب آسايشگاه نصب شده بود به يكباره به زمين سقوط كرد و شيشه اش جلوي پاي سرهنگ پخش  شد . همه تعجب كرده بوديم حتي سرهنگ هم از اين ماجرا يكباره جا خورد .

رو به علي كردم و گفتم : به ياري خداوند سقوط شاه حتمي شد .

جناب سرهنگ كه اين ماجرا را ديد و ايشان هم به يقينش افزوده شد كه شاه ديگر برگشتي نخواهد داشت گفت :

اشكال ندارد بعدا شيشه عكس را عوض كنيد و آن را نصب كنيد . او بدون اينكه ادامه حرفهايش را دنبال كند از آسايشگاه خارج شد .

وعكس شاه  ديگر هيچگاه نصب نشد .

 احمد یوسفی  زمستان۸۷

                                                                                                                                                 

              



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:17 توسط ..::احمد یوسفی::..

از تبار لاله ها

از تبار لاله ها

هفتمین مین را که  خنثی کردم و به دست صابر دادم ، سیخک را برداشتم و با عجله شروع به سیخک زدن زمین کردم .هنوز یک متر پیشروی نکرده بودیم که دستی از پشت  شانه ام را نوازش کرد و گفت :

خسته نباشی برادر .

با تعجب سر برگرداندم ، در تاریکی مطلق شب نمی شد او را شناخت .

گفتم :

ببخشید شما ؟!

از نیروهای تک کننده گردان میثم هستم .

شما اینجا چکار دارید ؟ ! مگر میدان مین را نمی بینید ؟

به همین خاطر آمدم ، گفتم شاید کمکی از دستم ساخته باشد .

بی زحمت اگر شما همان عقب منتظر باشید ، کمک بزرگی به ما کرده اید .

  خیلی خوب حالا چرا اخم می کنی . لبخند بزن دلاور .

از اینکه در این جوش وخروش جنگ مزاحم کارم شده بود اعصابم به هم ریخته بود ولی چاره ای نداشتم و مجبور بود آرام صحبت کنم چون فاصله ما با عراقی ها خیلی کم بود ،علاوه بر آن یک گردان از نیروهای تک کننده هم منتظر بودند تا هر چه زودتر میدان پاکسازی شود و علیات شروع شود .وقتی دیدم ایشان بر نمی گردند از حرص سیخک را به زمین کوبیدم و گفتم :

ببین اخوی ، الان موقع خوش و بش و جای اینجور حرفها نیست . اصلا شما نباید بدون اجازه به این محل می آمدی .

با همان لحن متین و آرامش گفت :

من هم دوره ی تخریب را گذرانده ام . برای اینکه راه زودتر برای بچه ها باز شود  اگر اجازه بدهید من هم به شما دو نفر کمک کنم .این بار صابر پا درمیانی کرد و گفت :

سر گروهبان حالا چه اشکال دارد . دلش را نشکن .

 هشتمین مین را از زمین خارج کردم و در حال خنثی کردن آن به صابر گفتم :

یاالله زودتر حالا وقت این کارها نیست . من از کجا این آقا را  توی این تاریکی شب  بشناسم  اصلا از کجا معلوم که ستون پنجمی نباشد ؟

 بخدا جزوه گردان میثمم ، به حاج آقا رحیمی التماس کردم که بگذارد بیایم و به شما کمک کنم .

چرا وظیفه خودت را انجام نمی دهی ؟ و چه اصراری به کمک ما داری ؟!

می خواهم در پاکسازی جاده کربلا من هم سهمی داشته باشم .

 اسم کربلا را که آورد بدنم لرزید . بی اختیار بلند شدم شانه اش را گرفتم و او را به زمین نشاندم .و گفتم :

خیلی خوب حالا با چه وسیله ای زمین را می گردی ؟

 با این سر نیزه .

 دستانش را به آسمان بلند کرد و بعد از اینکه خدایش را سپاس گفت ، سر نیزه اش را بیرون آورد و شروع به سیخک زدن زمین کرد . مقداری که جلو رفت صابر گفت :

سر گروهبان ! سیم تله !

گفتم : خیلی آرام از نزدیکترین  محل به مین ، سیم را قطع کن .کاملا مواظب باش .

صابر سیم را که قطع کرد . مین منور روشن شد . خیلی  دستپاچه شدیم و ناچار روی زمین دراز کشیدیم این آقایی که هنوز اسمش را نمی دانستیم خودش را به مین رساند و با قرار دادن کلاه آهنیش روی مین مانع از نور افشانی  مین شد . در دلم به او احسنت گفتم ولی بی احتیاطی صابر و روشن شدن مین منور باعث شد عراقیها به جنب و جوش بیفتند و رگبارهای پیاپی و بدون هدف خود را به محلی که منور روشن شده بود بگیرند . آنها برای اینکه مطمئن شوند کسی به میدانشان نفوذ نکرده است، منورهای زیادی را بالای سرمان فرستادند ، ما هم فقط باید به زمین می چسبیدیم و تکان نمی خوردیم .

سعی کردم زیر نور منور ها چهره ی غریبه ی مددرسان را ورانداز کنم  ولی او هم کاملا صورتش را به زمین چسبانده بود و منتظر بود که هرچه زودتر نور منورها فروکش کند .اوضاع که کمی عادی شد به صابر و غریبه گفتم :

سریع بلند شوید لطف خداوند شامل حالمان شد و خوشبختانه عراقی ها متوجه حضورمان نشده اند ، والا عملیات لو می رفت .

 چند متر دیگر از میدان را پیشروی کردیم . فاصله ما تا سنگر های عراقی به کمتر از دویست متر رسیده بود . نوار سفید را به جلو غلطاندم و گفتم :

راستی برادر نگفتی اسمت چیست ؟

  اسمم به چه درد شما می خورد . یک بنده گناهکار خدا هستم .

  لااقل بدانیم با چه اسمی صدایت بزنیم .

  چون گردانم میثمه بگویید ، میثم

   فکر نمی کردم اینقدر در کار مین برداری ماهر باشی ! فاصله ات با ما زیاد شده من مجبورم بلند حرف بزنم . کمی آرامتر برو تا ما هم برسیم .

صدای پای بچه ها را میشنوی ؟ اگر ساعت از دوازده بگذرد ترمز های آنها از کار می افتد .  خوب گوش کردم به صابر گفتم :

صابر جان زودتر ، آمدند .

 با عجله چند متر دیگر را پاکسازی کردیم .

حالا گردان تک کننده میثم کاملا به ما چسبیده بود . ما هم تا بریدن آخرین سیم خاردارها فاصله چندانی نداشتیم . میثم که زودتر از ما در محور خودش به سیم خاردار رسیده بود آرام و با عجله به طرف ما آمد و گفت :سر گروهبان شما بروید و سیم خاردارها را قطع کنید ، من این دو سه متر را پاکسازی می کنم .

بدون معطلی بلند شدم صابر را با خود به طرف سیم ها بردم و آنها را با انبر چیدیم صدای روشن شدن تانکهای عراقی به وضوح شنیده می شد و این جابجایی من را به این شک دچار کرده بود  که نکند عراقی ها از حمله مطلع شده باشند !

از پشت سرم صدای یا مهدی ادرکنی یکی از نیروها را شنیدم و با شلیک آر پی جی  او یکی از تانکهای عراقی  مورد اصابت قرار گرفت . گردان سراسیمه حمله کرد. میثم که آخرین مین را پیدا  می کرد با هجوم بچه ها تنها راه حل را  انداختن خودش به روی مین دید تا بدن مطهرش تکه تکه شود و عملیات بچه های گردانش متوقف نشود .

بوی گوشت سوخته بدن میثم با فریاد یا حسین بسیجیان در هم آمیخته بود و جنگ به پیروزی نزدیک می شد . صبح پیروزی باقی مانده بدنش را به هر کس نشان می دادیم از نامش چیزی نمی گفتند  . و میثم چه گمنام زندگی کرد وچه گمنام شهد شهادت نوشید.

 

نویسنده: احمد یوسفی(هر گونه برداشت منوط به اجازه کتبی از نویسنده است)



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:15 توسط ..::احمد یوسفی::..

 

 

لحظه به لحظه رنج ها و صبرهاي شما پيش خداوي متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان اين اعمال و حسنات را در روز قيامت که انسان از هميشه نيازمندتر است، به شما باز خواهند گردانيد .... آزادگان سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پايداري ملت ايران هستند.
مقام معظم رهبري در مراسم تجليل از امير سرتيپ خلبان آزاده حسين لشگري

صبح روز 1359/6/27 ، با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار شدم و پس از اداي فريضه نماز لباس پوشيده، به گردان پرواز رفتم. جناب سرگرد ورتوان قبل از من در گردان آماده بود. پس از احترام نظامي و احوالپرسي به اتفاق، برگه ماموريت را باز کرديم و براي هماهنگي عملياتي به اتاق مخصوص توجيه رفتيم. من پيشنهاد کردم هنگام ورود به خاک عراق در ارتفاع پايين پرواز کنيم و با فاصله هدف را رد کرده، دور بزنيم و هنگام بازگشت به خاک خودمان هدف را بزنيم. با توجه به اين که سرگرد ورتوان، فرمانده عمليات بود، پيشنهاد مرا نپذيرفت و قرار شد در ارتفاع هشت هزار پايي و با سرعتي حدود 900 کيلومتر در ساعت عمليات را آغاز کنيم. پس از توجيه به اتاق چتر و کلاه رفتيم. هنگامي که لباس جي سوت( لباس مخصوصي است که نوسانات فشار جي را براي خلبان کنترل مي کند) را مي پوشيدم سروان احمدکُتّاب گفت: حسين کي بر مي گردي؟ نمي دانم چرا بي اختيار گفتم: هيچ وقت!
مطمئيني؟
نمي دونم
هواپيماي من مسلح به راکت بود و ليدر من جناب ورتوان بمب مي زد. پس از اين که کاملا هواپيما را از نظر فني بازديد کرديم، فرم صحت هواپيما را امضا کرده، به مکانيسين پرواز داديم و او برايمان آروزي موفقيت کرد. استارت زديم و لحظه اي بعد هر دو هواپيما سينه آسمان را مي شکافتيم.
آن روز، ما دومين دسته پروازي بوديم که در خاک عراق عمليات مي کرديم. دسته اول با حمله خود پدافند عراق را هوشيار و حساس کرده بود لذا به محض اين که مرز را رد کرديم، پس از چند ثانيه متوجه شدم از سمت چپ ليدرم، گلوله ها بالا مي آيند. قبل از پرواز مشخصات محل هدف را به دستگاه ناوبري داده بودم. در يک لحظه متوجه شدم نشان دهنده، مختصات محل هدف را مشخص کرده است. به ليدر گفتم: روي هدف رسيديم، آماده مي شوم براي شيرجه. گرد و خاک ناشي از شليک توپخانه عراق وجود هدف را براي ما مسجل کرده بود. کمي جلوتر در پناه تپه اي چندين دستگاه تانک و نفربر استتار شده، به چشم مي خورد. روز قبل همين تانک ها و توپخانه،  پاسگاه مرزي ما را گلوله باران مي کردند. از ليدر اجازه زدن هدف را گرفتم.
قرار بود هر دو به صورت ضربدري از چپ و راست يکديگر را رد کرده، هدف را منهدم کنيم. بلافاصله زاويه مخصوص پرتاب راکت را به هواپيما دادم و نشان دهنده مخصوص را بر روي هدف ميزان کردم. در يک لحظه ناگهان هواپيما تکان شديدي خورد و فرمان، کنترل خودش را از دست داد نمي دانستم چه بر سر هواپيما آمده، سعي کردم بر خودم مسلط شوم و هواپيما را که در حال پايين رفتن بود کنترل کنم. به هر نحو توسط پدال ها، سکان افقي هواپيما را به طرف هدف هدايت کردم. در اين لحظه ارتفاع هواپيما به 6000 پا رسيده بود و چراغ هاي هشدار دهنده موتور مرتب خاموش و روشن مي شدند. شاسي پرتاب راکت ها را رها کردم. در يک لحظه 76 راکت بر روي هدف ريخته شد و جهنمي از آتش در زير پايم ايجاد کرد.
از اين که هدف را با موفقيت زده بودم اظهار رضايت مي کردم ولي همه چيز از نظر پروازي برايم تمام شده بود، با وضعيتي که هواپيما داشت مطمئن بودم قادر به بازگشت به خاک خودمان نيستم. در حالي که دست چپم بر روي دسته گاز موتور هواپيما بود دست راستم را بردم براي دسته اجکت، دماغ هواپيما در حالت شيرجه بود و هر لحظه زمين جلو چشمانم بزرگ و بزرگتر مي شد. تصميم نهايي را گرفتم و با گفتن شهادتين دسته اجکت را کشيدم. از اين لحظه به بعد ديگر هيچ چيز يادم نيست. با ضربه اي که به من وارد شد به خودم آمدم(هنگام اجکت کردن در اثر فشار جي مثبت شديد ، لحظه اي خون از مغز به پايين مي آيد و بيهوشي موقتي به خلبان دست مي دهد) و احساس کردم هنوز زنده ام. وقتي چشمم را باز کردم همه چيز در نظرم تيره و تار مي نمود و قابل رويت نبود. پس از گذشت 2 الي 3 ثانيه خون به مغزم بازگشت و توانستم بهتر ببينم. مقابل خودم در فاصله 10 متري سربازان مسلح عراقي را ديدم که به صورت نيم دايره مرا محاصره کرده بودند. به خودم نگاهي انداختم، روي زمين نشسته و پاهايم دراز شده بود. تقريبا موقعيت خودم را شناسايي کردم، متوجه شدم در خاک دشمنم و اسير شده ام.
گوشه اي از خاطرات شهيد اميرسرتيپ خلبان آزاده حسين لشگري از کتاب 6410(مجموعه خاطرات امير)چاپ انتشارات سازمان عقيدتي سياسي ارتش جمهوري اسلامي ايران

يادش گرامي و راهش پر رهرو باد



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 0:57 توسط ..::احمد یوسفی::..

اگر بابا بفهمد...

مناجات يک جانباز

وقتي دعوت نامه ي روز جانباز را  از خانم دوستي گرفت ، بدنش لرزيد . عرق سردي روي پيشاني اش نشست ، با گوشه ي مقنعه ، عرقش را پاک کرد . سعي کرد خودش را شاد نشان دهد . از خانم دوستي خدا حافظي کرد و از دفتر بيرون آمد .

در راه ، نامه را با دستاني لرزان از پاکت بيرون آورد . ابتداي نامه نوشته بود :

« به محضر برادر جانباز سعيد حريرچي.....»

به کلمه ي جانباز که رسيد ، اشکي لرزان گرداگرد چشمانش حلقه زد . صفحه ي کاغذ در مقابلش تار شد . سرش گيج رفت و تعادلش به هم خورد . روي نيمکت کنار خيابان نشست .

« خانم اجازه ، پدر زهرا حرير چي هم جانبازه »

« حقيقت داره زهرا ؟»

« بَ ... بَ .. بله خانم »

« از چه قسمتي آسيب ديده  ؟ »

« خا... خا... خانم ، از دو چشم و يک دست »

سرش روي زانويش بود و احساس درد شديدي روي پيشانيش مي کرد .

بلند شد . کيفش را به دوشش انداخت ، دستش را به ديوار گرفت و به طرف خانه حرکت کرد .

انگشت دستش روي شاسي زنگ خشکيده بود . در که باز شد ، مادر با عصبانيت گفت : « چه خبرته ؟ سر آوردي ؟»

با گريه خود را به بغل مادر انداخت . مادر که از حالت او متعجب شده بود ، با چادر اشکهاي او را پاک کرد وگفت :« زهرا تو را به خدا بگو چي شده  ؟»

بغض راه گلويش را بسته بود و نمي توانست حرف بزند . وقتي مادر بي تابي او را ديد ، مقنعه او را کند، کيفش رااز کولش پايين آورد واو را نوازش کرد .

زهرا پاکت دعوت نامه را از کيفش بيرون آورد و به دست مادر داد .

-    فهميدم ، درس نخواندي و خانم مدير ما را احضار کرده ؟! هان ؟

-    نه خير ! سواد که داريد ، بخونيد ببينيد چي نوشته .

مادر نامه را که خواند تبسمي کرد . دستي به سر زهرا کشيد و گفت : « اين که دعوت نامه ي روز جانباز است ! »

-    بله مي دانم . مگر يادتان رفته ؟!

-    واي خداي من ، فکر اين روز را نمي کردم . مقصر خودتي !

-    اگر بابا بفهمد ؟! مامان ترا به خدا ، يک کاري کن .

-    بلند شو و آبي به صورتت بزن . الان بابا مي آيد . بلاخره يک فکري مي کنيم. من شام را آماده مي کنم .

لباسهاي مدرسه اش را بيرون آورد . صورتش را شست و نگران در گوشه اي نشست .

سکوت خانه را فرا گرفته بود با چرخيدن کليد در قفل در و باز شدن آن سکوت شکسته شد . صداي عصاي پدر در حياط پيچيد . قلب زهرا تندتر تپيد . بلند شد و از پنجره به حياط نگاه کرد . پدر که نشانه هاي برف پيري روي موهايش موج مي زد ، عصا زنان به اتاق آمد . سلام زهرا را پاسخ گفت .او صداي لرزش سلام زهرا را حس کرد ولي به روي خود نياورد . مثل هميشه زهرا به طرف پدر رفت . دست او را گرفت و او را تا نزديک چوب لباسي پيش آورد .

حرارت بيش از حد دستش ، پدر را وادار به سخن کرد .

-    زهرا جان حالت چه طور است ؟

-    خوبم بابا.

-    نه معلوم است چيزي را پنهان مي کني .

-    نه پدر ، کمي سرم درد مي کند .

-    گريه کرده اي ؟!

-    گريه براي چه ؟

-    من از دروغ گفتن و دروغ شنيدن بيزارم . پس حقيقت را بگو .

بغض زهرا ترکيد . پدر که هاج و واج مانده بود ، همسرش را از آشپزخانه صدا زد . زهرا  از اتاق بيرون رفت . دوباره آبي به صورتش زد و آرام آرام خود را به نزديک اتاق پدر رساند . پدر با صداي بلند به مادر مي گفت :

-    بيخود کرده ؛ اگر من لياقت داشتم ، همراه برادرت رضا به جبهه مي رفتم و شهيد مي شدم .

-    بچه است . دوست داشته مثل سميه ، به خاطرجانبازي پدرش، مطرح شود .

-    آبروي من را ببرد که ، مطرح شود . بي جا کرده .

-    حالا که اينجوري شده ، يه خاطره اي از جايي آماده کن و فردا تعريف کن .

-    من هم مثل اين دختر دروغ سر هم کنم . نه من اين کار را نمي کنم .

زهرا به ديوار راهرو چسبيده بود و بي صدا اشک مي ريخت . با فريادهاي پدر بغضش ترکيد . در را باز کرد و با گريه گفت :

« بابا خواهش مي کنم . مي دانم اشتباه کردم . شما نگذاريد پيش دوستانم آبرويم بريزد...»

-    آخه دخترم ! تو ديگر بزرگ شده اي . يازده سال اي . چطور دلت آمد با آبروي من بازي کني ؟!

-    به خدا قول مي دهم که ...

-    حالا برو غذا بخور و بخواب ، تا فردا صبح ، ببينم چه کار مي توانم بکنم .

-    بابا اگر نيايي ، من هم به مدرسه نمي روم .

مادر به طرف زهرا آمد. دست او را گرفت و در حالي که او را از اتاق خارج مي کرد گفت : « عزيزم ، خيالت راحت باشد . بابا حرفي که بزند به آن عمل مي کند .»

 

قبل از همه از خواب بيدار شد . کفشهاي پدر را واکس زد . لباسهايش را مرتب کرد و نگران رسيدن عقربه هاي ساعت به هشت صبح بود .

به خيابان که رسيدند . پدر عصايش را جمع کرد . دستش را به دست کوچک زهرا سپرد . زهرا از اين که نمي دانست پدر چه نقشه اي در سر  پرورانده ، التهاب عجيبي داشت .

هر دو در سکوت به طرف  مدرسه مي رفتند . اگر صداي گام هاي آنها وسرو صداي بوق هاي ماشين  نمي آمد ، مي توانستند صداي قلب يکديگر را بشنوند .

به سالن مدرسه که رسيدند، صداي همهمه و خوش آمد گويي خانم دوستي و ساير معلمان بر هيجانشان افزود. هر دو روي صندلي نشستند . صوت زيباي قرآن فضاي سالن را پر کرد.

اعلام برنامه شد، و نوبت به شنيدن اولين خاطره از جانبازان رسيد. مجري از برادر جانباز سعيد حريرچي دعوت کرد که به روي سن  بيايند.

زهرا دست پدر را گرفت و او را از پله هاي صحنه بالا برد. ميکروفن را کمي جولوتر کشيد و آن را با دست هاي پدر آشنا کرد. سالن سراپا گوش شده بود.

بسم الله الرحمن الرحيم، سعيد حريرچي ، پدر زهرا حريرچي ، دانش آموز سال اول راهنمايي هستم. اين دختر مرا امروز به کاري ...

وقتي حرف پدر به اين جا رسيد ، انگار سطل آبي روي سرش ريختند. آرام دست پدر را فشرد. نگاه هاي هم کلاسي ها را روي خودش سنگين ديد.

پدر بدون حرکت حرفش را ادامه داد :

(( وادار کرد پرده از رازي بردارم که دوست داشتم تا زمان مرگم جز همسر و رئيس اداره ام کسي از آن با خبر نشود. چون کاري که براي خدا انجام شده باشد، احتياج به دانستن بنده ي خدا نيست، دخترم زهرا در اثر يک اشتباه و سهل انگاري در اين مدرسه و براي اين که من را هم در زمره ي اين مردان خالص خداوند بگنجاند، گفته است که پدرم جانباز است و ما چون اين موضوع را از همسايگان و ساير فاميل پوشانده بوديم، ديروز که دخترم با چشمان اشک آلود دعوت نامه ي اين مجلس را برايم آورد، با واکنش شديد من روبه رو شد.))

(( او هم اکنون هم که در کنار من ايستاده ، خيال مي کند که پدرش در اثر تصادف به اين وضع دچار شده است. به طوري که اگر امروز در اين جمع حضور پيدا نمي کردم ، امکان اين مي رفت که اين دختر از مدرسه و حتي اجتماع بريده شود. باز هم با وجود اينکه راضي نيستم در مورد ماجراي جانبازيم چيزي بگويم ، ولي براي رفع سوء تفاهمات، به چند جمله اکتفا مي کنم. ))

(( چند ماهي از شروع جنگ گذشته بود و رزمندگان اسلام براي حمله به دشمن نياز به مهمات داشتند. ما همگي به طور شبانه روز در کارخانه ي مهمات سازي صنايع دفاع تلاش مي کرديم تا مهمات جبهه فراهم شود. شب عمليات فتح المبين سرپرست کارگاه به من تلفن زد که براي ارسال نارنجک هاي ضد نفر ، به محل کارم مراجعه کنم. قرار شد من مقداري چاشني و ماسوره براي ارسال به جبهه، آماده نمايم. تا ساعت چهار صبح تعداد زيادي چاشني و ماسوره آماده شد. فقط پنج ماسوره مانده بود که کارم به اتمام برسد ولي به علت کار زياد دستگاه ها و گرم شدن آنها يکي از چاشني ها، موقع مونتاژ با دستگاه منفجر شد و من از ناحيه ي دست و دو چشم مجروح شدم ...))

صحبت پدر به اينجا که رسيد ، تمامي سالن يکپارچه براي رشادت او تکبير گفتند.

زهرا در حالي که حال خود را نمي فهميد ، خود را در آغوش پدر انداخت و او را بوسيد.

-    پس ديروز و روزهاي گذشته بين شما و مادر من غريبه بودم ،هان!

پدر جان! من به داشتن پدري جانباز مثل شما ، افتخار مي کنم . 

   احمد یوسفی                                                                                

                                                                                                                    هنر مردان خدا



لينك ثابت نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:48 توسط ..::احمد یوسفی::..